۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سهشنبه
مدعیان اصول گرائی، آیا حمله به منزل صانعی و تظاهرات بدون مجوز رسمی فتنه نیست؟
به نظر شما آیا این تجمعاتی که در قم انجام شد و با حمله های وحشیانه ای که ما مشابه این حملات را فقط توسط اسرائیل و طالبان دیده ایم نشاندهنده چیزی جز عدم حضور منطق مابین این تظاهر کنندگان است؟
شما همیشه به سبزها ایراد میگیرید و گرفته اید که تظاهرات های بدون مجوز قانونی نبوده است. آیا این تجمعات قانونی بوده است؟ آیا در تجمعات قانونی اجازه حمله به خانه و دفتر مخالفان داده میشود؟
شما واقعا اینگونه رفتارها را چگونه توجیه میکنید؟ آیا بهتر نیست که حتی برای آبروی خودتان هم که شده اینگونه رفتارها را شدیدا محکوم کنید؟ آیا بهتر نیست خامنه ای دستور مقابله شدید با اینگونه اوباشگری ها را صادر نماید تا معلوم شود که برخورد دوگانه با تظاهرات سبزها و اینگونه فتنه ها از نقاق او برنمیخیزد؟
۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه
آیا همه ما در توهم بودیم؟
مردم خوش خیال ما باور داشتند که رای آنها شمرده میشود. فکر میکردند که شیطان جائی در قلب ولایت امر ندارد. فکر میکردیم بار دیگر دنیا انگشت تعجب در دهان خواهد گرفت و خواهد دید که ولایت امر ما شیطان درون را سرکوب کرده و به آرای مخالف خودش صحه میگذارد!
توهم بالاتر این بود که تصور میکردیم اگر اعتراض کردیم فرمان قتل جوانان معترض صادر نمیشود و زندانهایمان مملو از خدمتکاران به مملکت، بسیجیان واقعی دوران جنگ و خانواده های شهدا نخواهد شد.
البته خیال نکنید در این توهم تنها بودیم. مدعیان اصولگرایی هم به زعم خود را برای یک برد بزرگ، بردی که بزرگتر از برد خاتمی میبود آماده کرده بودند. البته میدانستند که با آرای واقعی مردم یه چنین امری ممکن نیست اما توهمشان این بود که فصل الخطابش که آمد آب از آب تکان نمیخورد. آرای منفی پلدختر را مثبت خواهند کرد، باطله ها را صفر کرده و صندوقهای بسته صدتائی را بدون تا و با مهر ولایت که ارزشش از ملیونها رای بالاتر است ممهور خواهند کرد و کسی کلامی اعتراض نخواهد نمود.
آری سالی که گذشت سال توهم بود و امید که امسال ولایت مداران از خواب غفلت برون آمده و ثابت کنند که امید به هدایت شدن آنها توهمی مضاعف نیست.
۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه
به دلیل بی اساس بودن بیش از حد 20:30 هم حتی فیلم راز قتل ندا را پخش نکرد!
- در فیلم اصلی ندا از همان لحظات اول مقداری خون بر روی آسفالت ریخته شده که ادعای در دست داشتن یک پمپ خون را در دست ندا کاملا بی اساس میکند. دستهای معلم موسیقی نیزبسیار پیشتر از لحظه ادعائی کلیپ پمپ خون قلابی مشخص است که به خون آغشته است.
- مقدار خون ریخته شده در زمین نمیتواند از یک گلوله کوچک ادعائی باشد و از گلوله نظامی گواهی دارد. صدای بلند گلوله های شلیک شده در کلیپهای دیگر گرفته شده در زمان قتل ندا از شواهد شلیک گلوله های جنگی در زمان نزدیک قتل دارد. به طور مثال در یکی دیگر از کلیپ ها تصویر یکی از افرادی که از موتور پیاده شده و شلیک میکند مشخص است. (به لحظه 0:45 دقت کنید!) http://www.youtube.com/watch?v=V8MvHzzNysQ
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
فیلم راز قتل ندا یا فیلم دروغین دیگری از نوع ۲۰:۳۰ ؟؟؟
حال بگذارید صادقانه به کنکاش این فیلم بپردازیم.
http://www.youtube.com/watch?v=Th5V-MKl8TI
ادعاهائی که دراین فیلم میشود عبارت است از:
1- ندا در لحظه فیلم گرفتن تیر نخورده بوده و در دست او وسیله ای هست که خون قلابی بروی صورت او میپاشد.
2- عکس گرفته شده توسط یکی از حاضرین در صحنه با وضعیت صورت ندا در لحظه گرفته شدن عکس در کلیپ متفاوت است. پس نتیجه گیری میشود که آن عکس بعدا گرفته شده است.
3- خون بینی ندا فتوشاپ شده است.
4- ندا بعدا در ماشین به قتل رسیده است چون گلوله استقاده شده با گلوله های دیگر و گلوله های سلاحهای نیروهای انتظامی تفاوت دارد.
حال به فیلم اصلی ندا نگاه کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=KWod532prgU
نکات مربوط به ادعای شماره 1
- در فیلم اصلی در ثانیه 7 خوب که دقت کنید. اولا هر دو دست در حالتی مشابه هستند. در یک دست که به دوربین نزدیکتر است که مسلما چیزی موجود نیست. در دست دیگر ممکن است کمی به علت زاویه دست ندا و نیمه بسته بودنش کمی تار باشد اما به نظر نمی آید که چیزی در آن دست باشد و اینطور به نظر میآید که وسیله ادعا شده بیشتر محصول تخیل سازندگان این کلیپ است. لااقل میتوانستند بگویند به نظر میرسد که وسیله ای در آن دست میباشد ولی ما مطمئن نیستیم نه اینکه این ادعای چنین قاطعانه و بی اساس را به عنوان حقیقت جلوه دهند.
- در ضمن در لحظه ای که ادعا میشود وسیله خون قلابی پاش در دست ندا میباشد دست استاد بین دست ندا و صورت او میباشد. ولی دست استاد به خون آغشته نمیشود!
- بسته و باز شدن دست ندا میتواند رفلکس بسیار طبیعی باشد. دوستانی که پزشک و متخصص این امر هستند شاید بهتر بتوانند نظر بدهند.
نکات مربوط به ادعای شماره 2
- عکس مورد سوال در کلیپ اصلی ندا در لحظه 0:33 گرفته میشود. حال به 0:31 یعنی دو ثانبه قبل از آن نگاه کنید. خوب ببینید که دست یکی از حاضران روی پیشانی ندا میرود. این دست خیلی راحت میتوانسته مقدار کمی از خون ندا روی پیشانی او را پاک کرده باشد. در کلیپ مدعیان قتل ندا توسط آرش و استاد خیلی ماهرانه از این قضیه رد شده اند و با نمایش مکرر قسمتهائی از کلیپ اصلی و بدون اشاره به اینکه دست فرد مورد نظر درست دو ثانیه قبل از گرفتن عکس مورد سوال بر روی پیشانی ندا رفته بیننده را گیج میکنند.
- دقت کنید به لحظه های 0:20 و 0:26 کلیپ اصلی ندا و لحظه 5:38 از کلیپ مدعیان خوب دقت کنید. چهره خونین ندا در کلیه عکسها به جز همان لکه خونین روی پیشانی عینا عین هم است. حتی بینی خونین که ادعا شده فتوشاپی بوده در لحظه 0:26 کاملا مانند عکس پخش شده در اینترنت تطابق کامل دارد.
- اصلا فرض کنیم که این عکس پخش شده با آن عکس گرفته شده در لحظه 0:33 تفاوت دارد. ما از کجا میدانیم که عکس منتشر شده در اینترنت همان عکس است. یا اصلا چه دلیلی داشته که تیم به اصطلاح منافقین بخواهند عکس در خیابان گرفته شده را با چهره متفاوتی از ندا تعویض کنند. مگر ایشان نمیتوانستند چهره را همانگونه گذارده و از آن عکس بگیرند.
نکته ادعای شماره 3
- با نگاهی به لحظه 0:20 و 0:26 براحتی میتوانید پی ببرید که این ادعا بسیار بی اساس میباشد. بینی ندا در کلیپ اصلی ندا به خونین میباشد.
نکات ادعای شماره 4
روباه عزیز شاهد آورد دمش را.
- چه اعتمادی به گزارش پزشکی قانونی میباشد که گلوله از چه نوعی بوده است.
- چه تضمینی است که بسیج، نیروهای انتظامی یا لباس شخصی ها فقط به سلاحهائی که ادعا میشود دسترسی داشته و اصلا به سلاحهای دیگری از نوع ادعائی برای آرش و استاد ندارند.
لطفا دقت کنید من اینجا از آرش و استاد دفاع نمیکنم. ادعائی هم ندارم که از منافقین کوردل چنین کارهائی بر نمی آید. بالعکس جنایاتی که از منافقین صورت گرفته که دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورد. اما این کلیپها و دست و پا زدنهای عاجزانه طرفداران فرضیه قتل ندا توسط آرش یا منافقیین به هر وسیله و حیلتی بسیاز جای تامل دارند و انسان را به فکر وامیدارند که اگر ندا را منافقین کشته اند این دست و پا زدنهای ناشیانه برای چیست؟ براستی چرا فرد ادعا شده توسط آرش یعنی آقای عباس کارگر جاوید معلوم نیست کجاست؟
امیدوارم که فیلمی که در صدا و سیما میخواهد پخش شود قانع کننده تر از این فیلمهای بی اساس باشد. آرزوی من این بود که از این دست جنایتها توسط نظام ما صورت نگرفته بود و هنوز هم معتقدم که این قتل امکان دارد به صورت کور بوده و آنچنان تعمدی نبوده باشد. اما حیف که نظام ما به جای دنبال کردن حقیقت ماجرا مثل دزدی گنهکار به هر خس و خاشاکی بی اساس دست میازد که کسان دیگری را متهم نماید.
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
تخمین تظاهرکنندگان روز چهارشنبه گذشته!
اندازه بگیرید. اگه درس هندسه خوب یادم مونده باشه مساحت لوزی میشه نصف حاصلضرب این دو قطر (با تشکر از دوستانی که محاسبه اولیه مرا تصحیح فرمودند - می اندازیم گردن پیری) یعنی حدود 7500 متر مربع. اون دایره وسط هم حدود 25 متر شعاعش است که مساحتش میشه حدود 2000 متر مربع پس اون قسمت از انقلاب که بتونه جمعیت جا بده حدود 5500 متر مربع است. حالا اگر جمعیت فشرده باشه و دونفر در هر متر مربع جا بشند خود انقلاب میتونسته در نهایت 11000 نفر جا بده. 

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
آقای خامنه ای بزرگترین اهانت به امام اینست که شما هنوز هم علیرغم تمامی بی لیاقتی هایتان و جناح گرائیهایتان در صندلی ایشان تکیه زده اید.
آقای خامنه ای بله اصل قضیه اینست که دستگاه زیر نظر شما با ساخت و پخش کلیپ مقصر اصلی اهانت به امام است.
آقای خامنه ای اصل قضیه اینست که راه و منش امام را میخواهید زیر خاک کنید.
آقای خامنه ای اصل قضیه اینست که با سرکوب ارزشهای امام میخواهید متحجرین بی ریشه و فحاشان بی ادبیات را حاکم مردم کنید.
آقای خامنه ای اصل قضیه اینست که امروز فرزندان این مرز وبوم که همانا روح استکبار و ظلم ستیز امام راحل در آنها حلول کرده است را به خاک و خون میکشید و در بند میکنید تا روح خدا از این سرزمین رخت ببندد و شما با استفاده از عکس او شاهنشاهی باشید که همگان همچو مصباح پای شما را بوسیده و در مقابل شما نه نگویند.
آقای خامنه ای اصل قضیه اینست که شما خیلی دوست ندارید بعضیها را زیر سوال ببرید. خودتان هم از سوال خوشتان نمی آید.
آقای خامنه ای اصل جریان اینست که شما به کاریکاتور ولایت فقیه تبدیل شده اید که نه تنها حرفتان فصل الخطاب نیست بلکه خود هیاهوگری شده اید که دورتان را فقط فحاشان و بی مخان بی آبروئی گرفته اند که امام از دست آنها فریاد میزد.
آقای خامنه ای اصل قضیه اینست که شما خیلی وقت است ولایتتان باطل شده است. لطفا تا دیر نشده خود این صندلی را به اهلش بسپارید. و الا همگان صبوری و بردباری ما را ندارند.
آقای خامنه ای بزرگترین اهانت به امام اینست که شما هنوز هم علیرغم تمامی بی لیاقتی هایتان و جناح گرائیهایتان در صندلی ایشان تکیه زده اید و از ولایت فقیه کاریکاتوری ساخته اید که بیشتر به سلطنت و خلافت شباهت دارد تا ولایت.
۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه
میرحسین: در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است.
در سند چشماندازبیست ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشدهایم لباسهای بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرحهای عمرانی نیمهکاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکستخوردهمان را با امدادهای رسانهای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجالها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا میپرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.
از ما میخواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته میشود. آن چیزی که مردم را عصبانی میکند و به واکنش وا میدارد آن است که به صریحترین لهجه بزرگی آنان انکار میشود.
مگر نمیخواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر میپسندند که حق بزرگی آنان را کاملتر ادا کند. این مسئلهای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز میگشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنههای مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.
برادران ما! اگر از هزینههای سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمیگیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفتهاید؛ در خیابان با سایهها میجنگید حال آن که در میدان وجدانهای مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمیکنید. ۱۷ آذر چه میکنید؟ ۱۸ آذر چه میکنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایشهای بیفایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر میکنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی میگوییم و شنیده نمیشود. اگر میشنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک میشد؛ آن پیروزی را میگویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسانها را همچون جوانههای یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ میکند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز میکند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که میکند خجالت بکشد.
اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاهها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه میدهند. از دیدگاهی که این همراه شما مینگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذیجود کسی است که به حیله حیلهزننده نگاه نمیکند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.
۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه
پروازبه گذشته ها
و به گذشته های دور پرواز کرد.
به آنروزها که طنین الله اکبر
شلمچه را میلرزاند
بیشتر از صدای خمپاره و دوشکا
و پیشانی بند ما سرخ بود
و همانند رنگ سبز
نشان از دلهای آرام
و ضمائری آرام
اما عزمهائی راسخ بود.
در خواب همرزم شهیدم را دیدم
با همان لباسی که کفنش شد
با همان لبخندی که با موج انفجار خشکید
با همان پیشانی بند قرمز
و چپیه ای که سبز شده بود
و از سبزی بهشت سخنها گفت
و از بهشتی های سبز گفت.
درد دلهایم را گوش کرد
گفتم کی میرسم
گفت نگران نباش
گفتم صبرم لبریز است
گفت ایوب باش
گفتم راه دشوار است
گفت حق یارت است
گفتم یارانم
گفت سبزند و بیشمار
گفتم فریب خوردگان
گفت دعایشان کن
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
موسوی: بسیجی که امام میخواست در مقابل ملت قرار نمیگرفت، بلکه در کنار مردم و پشتسر آنان بود
پنجم آذرماه سالروز تاسیس بسیج مستضعفان از سوی امام خمینی و فرصتی است تا این نهاد موثر در تاریخ انقلاب اسلامی در معرض نگاهی دوباره قرار گیرد. بسیج چه بود و چه هست و چه باید باشد؟ بسیج را چه چیز ساخت و چه چیز نامدار کرد و قهرمان تمامی سلیقهها و گرایشها در دورهای از تاریخ معاصر این سرزمین قرار داد؟ آن سابقه درخشان و دستاورد بزرگ که بسیج نامیده شد با بودجههای کلان و سلاحهای گران به دست نیآمد. سازماندهی برتر نبود که از بسیج اسطوره ساخت و قدرت نظامی نبود که تواناییهای بسیج را شکل داد، بلکه نیتهایی پاک و عمیق این بنای بلند را برافراشت و اسوههایی را پرورش داد که هنوز هرگاه از آنان نام برده میشود گویندگان و شنوندگان، یاران پیامبر (ص) را به یاد میآورند.
علاوه بر این، بسیج در تاریخ انقلاب نماد و نهاد شجاعت و ایستادگی ملت ماست. سی سال پیش از این امام بسیج مستضعفان را در مقابله با احتمال حمله نظامی ابرقدرتها به وجود آورد و این موثرترین اقدام ممکن برای پیشگیری از آن خطر بود. در این سه دهه هیچ سلاحی وجود نداشت که قدرتهای بزرگ و کوچک مخربتر از آن را در اختیار نداشته باشند و تنها چیزی که آنان را از گزند رساندن به این خاک منصرف و یا پشیمان میکرد ملاحظه شجاعت مردمی بود که از قدرت قدرتمندان نمیترسیدند و در دفاع از آرمانها و حقوق خود کوتاهی نمیورزیدند. بسیج قابی بود که این چهره از ملت ما را به نمایش میگذاشت.
و بسیج جلوهگاهی بود برای ظهور یکپارچگی اقشار و سلیقههای گوناگون مردم ما. زمانی که پدر دلسوز ما این نهال را غرس میکرد گفت: «کشوری که بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد». چنین هدفی چگونه میتوانست تحقق بیابد اگر بسیج به یک سلیقه یا نحله یا فرقه یا قشر تعلق پیدا میکرد؟ بلکه مقصود او از ارتش بیست میلیونی ایجاد آن ظرفی و رنگی بود که بتواند تمام، یا لااقل اکثریت عظیمی از رنگهای جامعه را در خود جمع کند؛ شبیهترین چیز به پرچمهای سالار شهیدان (ع) که هر ساله در کشور ما بلند میشود و همه اقشار مردم ما، حتی برخی از اقلیت های دینی را گرد خویش میآورد.
اگر بسیج به یکی از بزرگترین دستاوردهای تاریخی ملت ما تبدیل شد به خاطر توجه به چنین رمزهایی بود، والا از صرف یک نام چنین هنرهایی ساخته نیست؛ هنر تبدیل انسانهایی عادی به لشکر مخلص خدا، هنر پایدار ماندن و پیروز شدن با دستانی خالی و هنر محور و مایه وحدت و سربلندی یک ملت تاریخی و بزرگ قرار گرفتن.
اینک نیز داستان همین است. نوعی از نامها و نشانهها، نوعی از کلمات و ظواهر، نوعی از لحنها و لهجهها، نوعی از جملات و طلسمها…. نیستند که مدرسههای عشق و انسانهای بزرگ میسازند. تمامی بسیجیان نامدار و گمنامی که ایمان و ایران به آنان افتخار میکند به صرف ادای چند حرف در میادین سابقین قهرمان نشدند. آنان در بوته قرار گرفتند. و در این جهان کیست که در بوتههای فتنه آزموده نشود؟
احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون.
آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و در فتنهها آزموده نخواهند شد؟
و لقد فتنا الذین من قبلهم و لیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین
به تحقیق کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم و خداوند خواهد دانست کسانی را که راست گفتند و خواهد دانست آنانی را که دروغگویانند.
اینک نوبت به وارثان باقریها و باکریها رسیده است. نسل جدیدی که بسیجی نامیده میشود امروز در بوته تاریکترین شبههها و فتنهها قرار دارد. آیا این نسل جدید نیز شبیه به کسانی هستند که جنگ جمل را در رکاب امیرمومنان (ع) مبارزه کردند؟ یا این قیاسها واهی است و کسانی که اینگونه قیاس میکنند بسیج را ماشینی سرکوبگر میخواهند برای زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسانهایی که تنها جرمشان دعوت به دادگری است؟ چه کسانی جواب این سوال را میدانند؟ هویت آن سازمانی که اینک بسیج مستضعفان نامیده میشود به راستی چیست؟ دستگاهی بینیت که بفرموده چشمانش را میبندد و دست و پای خواهران و برادرانش را میشکند، یا نهادی مجهز به عمیقترین بصیرتها که میتواند در ظلمانیترین شبهای فتنه راه را از بیراهه تشخیص دهد؟ شب فتنه روز کسانی است که در پاسخ به این پرسشها مردد ماندهاند.
اذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن. پاسخ پیامبر (ص) را به تمامی این تردیدها بشنوید که وقتی فتنه همچون پارههای شب تاریک شما را فرا گرفت باید به قرآن رو کنید. قرآن شفیعی است که اگر به سود کسی شفاعت کند از او پذیرفته خواهد شد و چون به رغم کسی شهادت دهد تصدیق میشود؛ کتابی که هرکس آن را پیشوا و پیشارو بگذارد به بهشت میرود و کسانی را که به آن پشت کنند به سوی دوزخ میراند؛ کتابی که به سوی بهترین راه هدایت میکند؛ کتابی که به روشنی و صراحت ما را فرمان میدهد تا با راستگویان باشیم.
یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین
ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید و با راستگویان باشید.
ولی اگر معلوم بود کدام گروه راستگو هستند که شب فتنه به پایان میرسید. در عین حال این قدر معلوم است که راستگویان دروغ نمیگویند. کسانی که در مبارزه سیاسی اصلیترین شیوهشان دروغ گفتن است حتما راستگو نیستند؛ تقوا در همدستی با آنان و ایمان سازگار با پیرویشان نیست. آیا در این چند ماهه هیچ دروغی نشنیدهاید؟ ای جماعت مومنان! تقوا کنید و با راستگویان باشید.
بسیج چه بود و چه خواهد بود و چه باید باشد؟
بسیجی که امام میخواست در مقابل ملت قرار نمیگرفت، بلکه در کنار مردم و پشتسر آنان بود؛ بسیجی که فراتر از جناحها عمل کند و بازوان بلندش همه اقشار را در بر بگیرد؛ بسیجی که از دوستی مردم لذت ببرد؛ بسیجی که به دنبال رفاقت و محبت و یگانگی مردم باشد؛ بسیجی که بدون توجه به اختلافات سلیقهای خود با دیگران حافظ عرض و ناموسشان باشد، که آنان یا برادر او در دینند و یا نظیر او در آفرینش؛ بسیجی که حرمت حریمهای خصوصی مردم راحفظ کند. امام بسیج را به عنوان ابزاری برای قدرت حاکمان نمیخواست، بلکه نهادی برای قدرت مردم میدید تا حاکمیت آنان بر سرنوشتشان تضمین نماید. قرار بود رفتار و اندیشه بسیجی در مردم اثر کند، نه آن که قدرت بسیج بر سر مردم فرود آید. قرار نبود بسیج جیرهخوار دولت شود و به ازای دستگیر کردن مردم در اجتماعات پاداش سرانه بگیرد. افسوس بر بسیج اگر تا حد یک حزب سیاسی تنزل کند؛ این آن چیزی نیست که امام ما برای بسیجیان میخواست. قرار نبود بسیج به دستگاهی تبدیل شود که اختیار انتخاب و آزادی رای را از مردم بستاند.
برادران بسیجی من!
کدام عیب و کاستی در آرزوهای امام برای بسیج وجود داشت که از آنها کناره گرفته شود؟ و چرا باید چهرهای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد به کدورتها آلوده گردد؟ شما خود با مردمید و از مردمید. مفاهیمی که فطرت مردم آنها را میپسندد چرا باید در نزد برخی از دوستان بسیجی ما نفرت ایجاد کند؟ کدام زشتی در نامهایی چون آزادی وجود دارد که وقتی بر زبان میآید قلب بعضی از آنان را مشمئز میکند، گویی که نام بزرگترین گناهان باشد؟ حال آن که هنوز بزرگترین میعادگاهها در اکثر شهرهای ما به نام آزادی خوانده میشوند. مگر نمیگوییم عنوانهایی چون حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیتها، و امثالشان محملهایی است تا قدرتها ریاکارانه خویشتن را به آنها الصاق کنند و سیمایشان را زیبا جلوه دهند؟ چرا آنهایی که قاعدتا باید صاحبان اصلی و اصیل چنین آرمانهایی باشند از آنها فاصله میگیرند؟ مگر میخواهند مکتبشان کریه جلوه کند؟ چرا این مفاهیم را لعن میکنیم و ملاک بیدینی قرار میدهیم؟ دینی که چونان یک بوته گل دلخواه برای بشر ارمغان آورده شد، از بس که آموزههایش ملایم و موافق با فطرت بود. مبادا آن را تبدیل به یک بوته خار کنیم تا هرکس با هر گوشه از آن تماس میگیرد زخمی شود؛ زخمهایی از نوع آنچه جوانان ما در خیابانها میبینند.
بسیج نیز سی سال پیش از این همچون یک بوته گل و یک پارچه نور متولد شد. آیا اگر کسی رجعت به آن عهد نورانی و نخستین را بخواهد به انقلاب پشت کرده است و دست به براندازی نظام زده است؟ آیا اگر کسی بازگشت به نسخه اصیل انقلاب اسلامی را طلب کند، آیا اگر کسی خواستار آن اسلام ناب محمدی که امام منادی و معرف آن بود باشد و از خرافهپرستیها و قشریگریهایی که با نام دین به مردم فروخته میشود بیزاری بجوید، آیا اگر کسی اجرای بدونتنازل قانون اساسی را دنبال کند، آیا اگر کسی از وفاداری به عهدهای ایمانی و انسانی بپرسد جز به دادگری فراخوانده است؟ آیا چنین کسانی باید در خیابانها کتک بخورند، در زندانها شکنجه ببینند و به حبسهای طولانیمدت محکوم شوند؟ آیا اسلام و قرآن اجازه میدهد مردمی که با مسالمت حاکمانشان را به عدالت امر میکنند کشته شوند؟
و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس فبشرهم بعذاب الیم
و مردمی را که به دادگری امر میکنند به قتل میرسانند، پس آنان را به عذابی دردناک بشارت ده.
بسیج چه بود و چه خواهد بود اگر به مسیری که پیشرویش گذاشته شده است ادامه دهد؟ آن نیرویی که یک زمان نماینده شجاعت ملت ما بود آیا اینک به کار گرفته شود تا ایرانیان را بترساند؟ کاملا پیداست که آخرین و تازهترین راهبرد اقلیت اقتدارطلب ایجاد هراس در مردم است. آیا لباسهای مخوف میپوشند و در خیابانهای شهر آرایشهای نظامی به خود میگیرند تا هموطنانشان را مرعوب کنند؟ یا مردم را میترسانند چون خود میترسند؟ یا فرزندان انقلاب را به هفت سال و ده سال و پانزده سال زندان محکوم میکنند تا به خود تسلی داده باشند؟ و فکر نمیکنند که با این رفتارهای کوتهبینانه چگونه امنیت ملی کشور را در معرض خطر قرار میدهند.
کافی است مردم بترسند تا پای قدرتها به مرزهای این بوم باز شود. کافی است سمعه شجاعت این ملت خدشهدار گردد و بیگانه در دلاوری و استواری آنان تردید کند تا خواب های سی ساله تعبیر شود. به دو کشور همسایه ما که اینک در اشغال خارجی قرار دارد نگاه کنید. در هر دو آنها نخست مردم ترسانده شدند و ترسیدند. ظاهرا قدرتها با شعار آزادیبخشی به این دو کشور قدم گذاشتند، در عینحال که وقتی ابوغریبها را به راه میانداختند طمع خویش را در چهرههای وحشتزده مردم پنهان نکردند. آنها با صراحتی که بیشتر از آن ممکن نبود به مردم این دو کشور میگفتند شما همانهایی هستید که از صدام و طالبان وحشت داشتید، پس اینک حق آن است که از سلاحهای رعب انگیزتر ما بیشتر بترسید. حتی تروریستهای افراطی هنوز به آن امید که بتوانند همچون خونخواران پیش از خود بر هراس مردم این کشورها حکومت کنند آنان را بیرحمانه میکشند. قربانیان ددمنشیهای صدام و طالبان هنوز دارند تاوان ترس خود را میپردازند، کما این که ملت ما هنوز امنیت و آرامش خویش را مرهون شجاعت و استحکامی است که در طول سی سال گذشته به نمایش گذاشت.
حال کسانی در داخل کشور میخواهند این سرمایه را از ما بگیرند. در مقابل نمایشهای آنان مردم یا نمیترسند، که نمیترسند، و این آخرین حربه هم از آنان سلب میشود، و یا خدای ناکرده میترسند. در آن صورت آیا اسباببازیهای جنگی از تمامیت این کشور حفاظت خواهدکرد؟
بسیج در تاریخ معاصر ما نه فقط یک نام، بلکه یک عملکرد بود که هرگز از آن بینیاز نمیشویم؛ تا جایی که اگر معدودی از متصدیان این عملکرد ماموریتهای خود را فراموش کنند لازم است ما مردم خود آنها را بر عهده بگیریم. ضرورتی، حتی به مراتب مهمتر از آرمانهای جنبش سبز ما را مجبور میکند که اجازه ندهیم کسی در ترسیدن ما طمع کند.
و بدانیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. ترساندن آخرین تیر ترکش است. مخالفانتان اشتباه کردند و در مقابل مسالمت و مقاومت شما آن را به کار بردند تا اگرکارگر نشود چاره دیگری نداشته باشند. چاره راستین آنها هم خود شمایید، روزی که از مخالفان خود بپرسید آیا پرچمهای رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز میشویم.
میر حسین موسوی - چهارم آذرماه 1388 به نقل از سايت كلمه
۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
ولایت فقیه از دید قانون اساسی، حضرت امام و آیت الله مطهری
- «و وصیت اینجانب به رهبر و شورای رهبری در این عصر كه ... گمان ننمایند كه رهبری فی نفسه برای آنان تحفه ای است ومقام والایی ، بلكه وظیفه سنگین و خطرناكی است كه لغزش در آن اگر خدای نخواسته با هوای نفس باشد، ننگ ابدی در این دنیا و آتش غضب خدای قهار در جهان دیگر در پی دارد.» - منبع: وصیتنامه حضرت امام خميني(ره)
- «اگر بگوییم امام معصوم راجع به طلاق همسر یک مرد، یا فروختن و گرفتن مال او، گرچه مصلحت عمومی هم اقتضا نکند، ولایت دارد، این دیگر در مورد فقیه صادق نیست و او در این امور ولایت ندارد.» - منبع: امام خمینی، امام خميني(ره)، شئون و اختيارات ولي فقيه، ص ۶۶.
- «فقیه نمیخواهد به مردم زورگویی کند، اگر فقیهی بخواهد زورگویی کند، این فقیه دیگر ولایت ندارد.»
منبع: امام خمینی، صحيفه نور، ج ۱۰، ص ۲۹.
- «اگر جمهوری، اسلامی باشد كه دیگر واضح است. برای اینكه اسلام برای آن كسی كه سرپرستی برای مردم می خواهد بكند، ولایت بر مردم دارد؛ یك شرایطی قرار داده است كه وقتی یك شرطش نباشد، خود به خود ساقط است، تمام است، دیگر لازم نیست كه مردم جمع بشوند.» - منبع: امام خمینی، صحیفهٔ نور، ج ۳، ص ۱۴۱-۱۴۲.
- «اگر ولیّ فقیه، یک کلمه دروغ بگوید یک قدم بر خلاف بگذارد، آن ولایت را دیگر ندارد.» - منبع: صحیفه نور، ج ۱۱ ص ۳۷.
- «اگر فقیهی بخواهد زورگویی کند، از ولایت ساقط میشود.» - منبع: صحیفه نور، ج ۱۰، ص ۲۹ و ۱۷۴؛ ج ۱، ص ۳۱، ج ۱۰، صفحهٔ ۸۹ و ۲۹.
- «تصور مردم از ولایت فقیه این نبوده و نیست که فقها حکومت کنند واداره مملکت را بدست گیرند، این مفهوم اختصاص به جهان تسنن دارد. در شیعه هیچگاه چنین مفهومی وجود نداشتهاست.» - منبع: آیت الله شهید مرتضی مطهری در کتاب پیرامون جمهوری اسلامی
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
بیانیه شماره 14 میرحسین به مناسبت نزدیک شدن 13 آبان
در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجهای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحولخواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سالها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»
دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانشآموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانهترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیرهکننده دست مییابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسانها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمیشناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه افتادن لازم نبود که پیدرپی شماتت شوند.
درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام میخواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچیک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور میکردند بعد از چند روز حادثه تمام میشود و به خانههایشان باز میگردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد میداند که جامعهای شکلیافته از چوبهای فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزهای ندارد. او مردم را رهبر میپسندید، زیرا میدانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده میکرد.
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این نشانهای از ریشههای انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشههاست که سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاطآمیز داشته باشیم.
حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافهپرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یکصدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشههای تاریخیاش نفع نمیبرد، و اگر برخی دولتهای بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه میکنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله مینشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت میکنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت شویم.
این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواستهای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.
آیا ما هم میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند شدهاند.
راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواستههای خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بینالمللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند میشد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هستهای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانهها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمیکردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیتهای هستهای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتحالمبین نامیده شود؟
دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشادهدستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراطگرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلحآمیز هستهای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریطهای دولتمردان ایمن نشدهایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریمها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما میتوانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک میکنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلیاش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم.باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.
تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمیگذاریم و میراثهای به جا مانده از مبارزات نسلهای پیشین را به هیچ تقلیل نمیدهیم. و هر آنچه از آرمانها و خواستههایمان که جا بماند با زندگیهای خود آن را به دست میآوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگیهای ماست. دستگاه ظاهری میتواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباسهای تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم میتوانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برندهاند؟ دستگاه ظاهری میتواند آنان را در دادگاههای نمایشی محکوم کند و نگاه مردم میتواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت میکنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهینآمیز خود خانوادههای آنان را سرافکنده و خوارشده میخواهد و نگاههای مردم آنان را در عین تلخکامیهایی که میچشند سربلند میبیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانوادهها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر تواناییهای آنان نگفتهایم. دستگاه ظاهری میتواند برای این خانوادهها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم میتوانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری میتواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکههای اجتماعی میتوانند با حمایتهای خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگیهای ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا میبخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگیهایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگیهای خود به آن جهت میدهیم.
بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بیمحابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار میآید اگر زندگیهای ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگیهای واضح بود ما تنها در صورتی میتوانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح میکردیم و این کار را با زندگیهای خود انجام میدادیم.
البته بسیارند ملتهایی که این توانایی خود را به جا نمیآورند و ترجیح میدهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم.
میر حسین موسوی
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
چه کسی شانتاژ میکند؟
لینک یوتیوب برای اونائی که کد امبد براشون کار نمیکنه:
http://www.youtube.com/watch?v=3qvfR44RG5A
حالا نکته مورد توجه اینجاست که رسانه ها و سایتهای دولتی صحنه ها و عکسهائی از این جریان را که موتور نیروی انتظامی در حال آتش گرفتن بود و یا نیروهای انتظامی در حال کتک خوردن بودن را برداشته و بدون توجه به مقدمه و موخره این واقعه در همه جا از این عکسها استفاده کردند. این را میگویند شانتاژ. حال من نمیدانم این دوستان ما چطوری فکر میکنند شانتاژ از سمت سبزها بوده و چگونه است که شانتاژ فقط از سمت سبزها ممکن است. شاید به خاطر اینکه دایره ای دور خود کشیده اند و اجازه رسوخ سوال و اندیشه ای غیر را به خود نمیدهند همانگونه که طرفداران رجوی چنان کردند و تا حدی از واقعیات فاصله گرفتند که آنگونه شدند که دیدیم. برای سبزها دایره ای وجود ندارد که چنین شوند. اصولا سبزها طیف بسیار گسترده ای هستند از من بسیجی گرفته تا اون عزیزانی که به خود جمهوری اسلامی هم اشکال میگیرند و نظرشان برای من غیر قابل قبول ولی قابل درک و احترام است. یعنی برای جمهوری اسلامی آبروئی گذاشته نشده است و من به تک تک ایشان حق میدم که اینگونه مشکوکانه به قضیه نگاه کنند. در هر حال ما از یک زاویه بسته به قضیه نگاه نمیکنیم. حاضریم خودمون رو هم زیر سوال ببریم و شک کنیم. اخبار را حتی از صدا و سیما دنبال میکنیم. کلیپ سانسور نمیکنیم. از کشته شدن همان یک بسیجی هم غمگین و سوگورایم و اغتشاش و شورش را محکوم میکنیم. من فکر کنم از طرف باقی سبزها هم بتونم بگم که ما همه ممردم خوبمون را حتی اونائی که با شور و حرارت اگرچه به اشتباه از جناح احمدی نژاد حمایت میکنند را دوست داریم وبرای خاطر همه مونه که میخواهیم آزادی اندیشه برقرار بشه. حالا میخواد آبروی نظاممون پهلوی آمریکا بره یا نرده مهم نیست. مهم عدالت و آزادی و پیروی مردم خوب و آزاده ماست.
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
کلامی چند برای کسانی که به خطا از کفش پرانی بر علیه شیخ شجاع ومظلوم اصلاحات به وجد آمده اند:
بله مزدوران بزدل عراقی هم به سمت عزیزان اسیر ما کفش مینداختند. کفش انداختن به طرفداری از حکومت حاکم و به سمت کسی که نه حکومتی داره و نه سپاهی و ارتش که هنر نیست برادر من. اگر کسی از خبرنگار عراقی تجلیل کرد به خاطر شجاعت او بود نه به خاطر مزدوری حاکمان حکومت. کفش اندازی در برابر کروبی چیزی جز بزدلی و پاچه خواری نیست. در واقع این مظلومیت و حقانیت این شیخ رو میرسونه که امثال یزیدیان با آقا عبدالله هم همینکارها را کردند. اگر شما منطق داشتید وقتی که حکومت با شماست با نیروی مخالف فقط و فقط از راه منطق برخورد میکردید. این کارها از طرف طرفداران جناح حاکم فقط عدم مشروعیت و قلچماقی و بی منطقی آنان را نشان میدهد. در ضمن کمی به تاریخ مراجعه کنید و داستان شعبان بی مخ و طرفدارانش را بخوانید.
آری کاش فرصتی پیش میآمد و در خطرگاهی مثل شلمچه با امثال من بسیجی همراه میشدید تا بفهمید که شجاعت یعنی چه. به شیخ مظلومی چنین حمله کردن کار هیچ بسیجی و رهرو بسیجیان نیست. به عنوان کسی که در تنور جنگ آبدیده شده و در مکتب خمینی درس عشق خوانده ام واقعا متاسفم که شما نسل جوان چه بیراهه میروید و متاسفانه با بستن چشم دلتان در راهی قدم برمیدارید که طرفداران رجوی قدم برداشتند. یعنی از آزادگی و سوال میترسید و راه را بر اندیشه هایتان بسته اید. برادران من به والله عثمان و معاویه و یزید هم خود را جانشینان پیغمبر خدا میدانستند و انحراف در خلافت اسلام هم به همین ترتیب شروع شد. ملاک کسی نیست که به جای امام تکیه زده. ملاک ارزشهائی است که امام به ما یاد داده و حکومت حاضر ما از آنها چیزی به بهره نبرده.
خدا همراه همه شما و انشاءالله همگی ما به راه راستین پیر جماران که همانا اخلاق طیبه امیرالمومنین و سعه صدر او حتی در مقابل اشعث ها بود باز گردیم و از تخطئه های رجوی گونه بپرهیزیم. به والله همه شما را دعا میکنم.
کفش پرانیهای ایرانیان و اعراب
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
امروز بلوچستان تنهاست!
چرا که سردار فیروز آبادی و فضلی
در تنگ احد تهران
با دعای فرج
به دنبال غنائم میگردند
و برای
حفظ نظام
سکوت اعتراض را
با سفیر گلوله میشکنند
و سبز ندای تفکر و اندیشه سهراب را
به سرخی خون می آلایند
آری بلوچستان سرخ است
همانگونه که سبز ها گلگون شدند
و سرخی خون شهیدان
دوباره سکوت فریاد میکند
که خشونت طالبان را
در تهران و بلوچستان
بزداید
و نور سپید اهورائی آزادی
بر این سرزمین برگرداند
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
زبانحالی برای پسر شهید بزرگوار جنگ شهید همت
پدرم
از فضل تو مرا چه حاصل
که فضل تو را ذوا لقدرها
غصب کرده اند
و احمدی نژاد پزش را میدهد
شهادتت را تبریک گفتند
و یتیم شدن مرا
به هیچ گرفته اند.
پدرم
راستی میدانی که بزرگراه داری
و برادرم را
با ضرب و شتم ادب کردند
که در تنگراههای فکری تحجر
بخزد و هوس سرعت نکند
میگویند همت مرد بزرگی بود
و من از او فضلی به ارث نبرده ام
و چون سردار فضلی
خاموش نبوده ام.
۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه
کلام معلم مدرسه عشق
آرمان این روز آن است که رنگهای گوناگون را آمیخته با یکدیگر به صحنه بیاورد. روز قدس امسال ما این گونه نبود، اما برای چنین چیزی بود. اتفاقا اینجانب آخرین جمعه از رمضان امسال را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند.
در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و می دیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
...
این درسی است كه ما از رزمندگان خود در هشت سال دفاع مقدس آموختیم. در آن سالها دو گروه در جبهههای جنگ حاضر میشدند؛ گروه نخست ایام جنگ را مبارزه كردند و سپس به نظرشان رسید وقت زندگی كردن رسیده است؛ وقت آن كه پول روی پول بگذارند و برج روی برج بسازند. و گروه دوم كه برای معنویتی سرشارتر به جبهه میرفتند. آنها برای ایثار کردن عازم جبهه نمیشدند؛ میرفتند تا از فضای نورانی آنجا بهرهمند شوند.
شاید برای کسانی که آن فضا را تجربه نکردهاند هضم این کلمات آسان نباشد، اما واقعیت دارد. نه آن که ایثار نمیکردند؛ نامدارترین قهرمانان ما آنان بودند. اما درمقابل آن گوهرهایی که به دست میآوردند باور نداشتند که دارند از خودگذشتگی میکنند. آنها سالهای جنگ را زندگی کردند و پس از آن مبارزهشان شروع شد؛ مبارزهای آرام برای پاسداری از حیاتی، یا لااقل خاطره حیاتی که چشیده بودند. اگر آنها نبودند ما نمیتوانستیم هشت سال با دستان خالی بایستیم.
چه حیف و صد حیف که در مقابل این معلم عشق و ادب کسی بر مسند ریاست جمهوری تکیه زده که نه از عشق بهره برده و نه از ادب و دعای فرج آقا را بازیچه ای کرده که با سخنان بی حکمتش به حرمت آن دعای مقدس توهین نماید.
فرزند برومند شهید همت: افتخار میکنم که مردم میگویند بسیجی واقعی همت بود و باکری، مردم ما میفهمند!
محمدمهدی همت: "وقتي مي شنوم فرزند دکتر بهشتی را بازداشت میکنند و هيچ کس هم در اين نظام کاري انجام نمیدهد و با 200 ميليون تومان پول نقد او را آزاد میکنند، پس خدا به داد ما برسد، کمااينکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از اين وضعيت تعجب نکردم، چرا که انتظار اين اتفاقات و حتی بدتر از اين را هم داشته و دارم. من با مسئولان کاري نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سياست کنار کشيديم. برادر من پسر کوچک شهيد همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او میکنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم يکی از ماموران نيروی انتظامي او را نجات میدهد، به پهلوی مادرم، همسر شهيد همت، چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نيمه شب در بيمارستان بوديم تا کليهاش خونريزی نکند."
- آقای مهدی همت هنگام شهادت پدرتان چند سال تان بود؟
27 ساله هستم و موقع شهادت پدر یک سال و چهار ماه داشتم.
- در این سال ها به عنوان فرزند شهید همت حضوری ملموس نداشتید. علت خاصی داشت؟
در این سال ها کار ما فقط خون دل خوردن بود. برای مثال لشگر 27 محمد رسولالله لشگری است که پدر من تاسیس کرد و نوک پیکان حمله کشور بود، تا این اواخر فرمانده سابق لشگر 27، هر سال مراسمی را برای شهید همت برگزار می کردند و هیچ گاه ما را که خانواده شهید همت بودیم، دعوت نمی کردند. البته من از عملکرد ایشان چیز قشنگی به خاطر ندارم. من همیشه از اخبار می شنیدم و با اتوبوس از اصفهان به تهران می آمدم و در بین مردم در این مراسم حضور داشتم. اما مراسمی که در سال 86 برای پدرم برگزار کردند مایه ننگ ما بود. آنقدر مراسم افتضاح بود که همه می گفتند ما برای مظلومیت حاج همت گریه کردیم.
این مراسم مرا به یاد کسی می انداخت که فقط با دولا راست شدن نماز می خواند و در این نماز خواندن حضور دل ندارد. هر سال تاریخ و مکان برگزاری مراسم مشخص بود اما در آن سال مکان و تاریخ را تغییر دادند. یکی از دوستان می گفت مراسم مادر دوستش گرم تر از این مراسم برگزار شده بود. مراسم هر سال آخرین پنجشنبه یی که به 17 اسفند نزدیک تر بود در سالن دعای ندبه بهشت زهرا (س) برگزار می شد و این روند پس از شهادت هر سال ادامه داشت. اما این بار به جای سالن ندبه، مراسم در یکی از مساجد کوچک مرکز شهر در یک منطقه شلوغ که طرح ترافیک هم بود، برگزار شد و تاریخ برگزاری مراسم هم تغییر کرده بود و بسیاری از کسانی که اطلاع نداشتند، در تاریخ اعلام شده قبلی به سالن دعای ندبه مراجعه کرده بودند در حالی که مراسم بدون اطلاع بعدی در مکانی دیگر برگزار شد. به هر ترتیب مراسم تغییر کرد.
کسانی که می توانند در مورد شهید همت به خوبی صحبت کنند، دعوت نمی شوند و هر سال فقط دو سه نفر هستند و آنها صحبت هایی را مطرح می کنند. پس از آن شکایت کردم و به گوش مسوولان رساندم که اگر قرار است مراسم این گونه برگزار شود، این مراسم را دیگر برگزار نکنید. پس از آن آقای سردار همدانی قائم مقام بسیج کل کشور به جای آقای کوثری آمدند و مراسم را برگزار کردند. آن سالی که آقای همدانی مراسم را برگزار کردند و ایشان برای نخستین بار ما (خانواده شهید همت) را به مراسم دعوت کردند، مراسم خوبی بود. پس از آن هم با توجه به اعتراض من به نحوه برگزاری مراسم در سال 86، در سال 87 مراسمی را در سالن وزارت کشور برگزار کردند. مراسم باشکوهی بود و سالن وزارت کشور تا آن موقع چنین جمعیتی را به خود ندیده بود. البته قرار بود سخنران آن مراسم نیز آقای احمدی نژاد باشد که با مخالفت های ما این امر صورت نگرفت.
- این گلایه ها...
برخوردها و رفتارهای مسوولان علت اصلی انزوای ماست. در واقع نوع برخوردها، نوع توقعات، نوع نگاه ها و ارزش ها تغییر کرده اند. مسائلی که از طرف مدعیان انقلاب ارزشمند بود، اکنون تبدیل به ضدارزش شده است و در واقع مسائلی که برای ما ارزشمند است، اکنون برای دیگران ارزشمند نیست. برخی دوستان گاهی می گویند چرا هیچ گاه صحبت نمی کنی؟ چرا سکوت کرده یی؟ می گویم اگر آبرویی هم اکنون برای حاج همت نزد مردم وجود دارد به دلیل سکوت ماست. چیزی نگفتم که بعداً تهمتی به فرزندان شهید همت نزنند و حاج همت را بدنام نکنند.
- نحوه برخورد مسوولان در سال های اخیر و به خصوص حوادث پس از انتخابات را چگونه ارزیابی می کنید؟
به نظر من اتفاقاتی که هم اکنون پیش آمده، نتیجه برنامه ریزی ها و سرمایه گذاری های سال های قبل است که اکنون برداشت می شود. اکنون مردم فکر می کنند من به عنوان فرزند شهید همت از زندگی و رفاه بالایی برخوردارم و از بانک مرکزی کانالی به منزل ما باز شده است. در حالی که این گونه نیست. مثالی برایتان عنوان می کنم. من در دوران دبیرستان در مدرسه تیزهوشان قبول شدم اما به دستور بنیاد شهید اصفهان از ثبت نام من ممانعت به عمل آمد. زمانی که من در دانشگاه قبول شدم آقای سلیمانی با هماهنگی آقای فروزنده رئیس وقت دانشگاه آزاد از ثبت نام من جلوگیری کردند.
دلیلی عنوان نکردند فقط یکسری مشکلات را مطرح کردند. در واقع به گونه یی عمل کردند که من نتوانستم ثبت نام کنم. چهار پنج سال بعد با آقای جاسبی مساله را مطرح کردم. آنها بلایی سر ما آوردند که می خواهند ما را با ارزش های پدرم و امام بد کنند. در سال های گذشته این مسائل به صورت پنهانی وجود داشت اما این اقدامات علنی شده است. وقتی می شنوم فرزند دکتر بهشتی را بازداشت می کنند و هیچ کس هم در این نظام کاری انجام نمی دهد و با 200 میلیون تومان پول نقد او را آزاد می کنند، پس خدا به داد ما برسد کمااینکه به سراغ من هم آمدند. من اصلاً از این وضعیت تعجب نکردم چرا که انتظار این اتفاقات و حتی بدتر از این را هم داشته و دارم. من با مسوولان کاری نداشتم. ما پس از شهادت حاج همت از سیاست کنار کشیدیم.
- در این سال ها آیا مسوولان در کنار شما و خانواده تان حضور داشتند؟
در این سال ها به جز آقایان کروبی، محسن رضایی، آقای دهقان رئیس سابق بنیاد شهید و تا حدودی آقای خاتمی، هیچ یک از مسوولان سراغی از ما نگرفتند. البته برخی ها نیز هستند که نسبت به ما ارادت دارند اما تحت فشار و محدودیت هایی هستند. از ما عذرخواهی می کنند که نمی توانند بیشتر در کنار ما باشند.
- جریان اینکه در حوادث اخیر به سراغ شما هم آمدند، چیست؟
من خواب بودم که مادرم با نگرانی آمد و گفت نیروهایی بی سیم به دست آمده اند تو را ببرند. من متاسفم که به عنوان فرزند شهید همت در نظام جمهوری اسلامی مجبور به انجام این کار شدم و آن روز فرار کردم. این فرار تا بعدازظهر ادامه داشت. می دانستم با این فرار به اصطلاح آب در لانه مورچه ها ریخته ام اما به مادرم گفتم هر اتفاقی بیفتد، دیگر مهم نیست و من می خواهم به خانه برگردم. آن روز به هر نحوی قضیه فیصله پیدا کرد. زمانی که جویا شدم متوجه شدم آن افراد از غ...ف آمده بودند. البته بعد یکی از مسوولان وزارت اطلاعات با من تماس گرفت و به من گفت اتفاقی برایم نخواهد افتاد. آنها عنوان کردند آن افراد از وزارت اطلاعات نبودند. پس از آن دادستانی هم عنوان کرد کار نیروهای آنها هم نبوده است. به این ترتیب همه حاشا کردند و مشخص نشد آنها چه کسانی بودند.
سپس در تظاهرات سکوت که در روزهای نخست اعتراضات برگزار شد، مادر و برادرم در تظاهرات حضور داشتند. بعداً شنیدم یکی از بی سیم به دستان خانواده شهید همت را در میان جمعیت شناسایی کرده و می پرسد دستور چیست و دستور می آید که بزنید و ببرید. برادر من پسر کوچک شهید همت را آنقدر با باتوم زدند که انگار چه جرمی مرتکب شده است. سه بار اقدام به بازداشت او می کنند که دو بار مردم او را نجات دادند و بار سوم یکی از ماموران نیروی انتظامی او را نجات می دهد و به پهلوی مادرم همسر شهید همت چنان با باتوم ضربه وارد کردند که ما تا نیمه شب در بیمارستان بودیم تا کلیه اش خونریزی نکند. به یکی از دوستان هیاتی می گفتم همیشه به هیات می رویم، روضه پهلوی شکسته حضرت فاطمه را گوش می کنیم اکنون به پهلوی مادر خودمان این گونه ضربه وارد می کنند. البته تهدیدات دیگری نیز صورت گرفت اما هنوز به صورت جدی همانند پسر شهید بهشتی به سراغ ما نیامده اند.
- گلایه های خود را در مورد تمامی این سال ها بگویید.
اولین کتابی که در مورد شهید همت نوشته بودند کتاب حکایت سرخ است. یکی از انتقادات من این مساله است. کتاب حکایت سرخ به نویسندگی حجتی از ابتدا تا انتها پر از تحریف و دروغ در مورد پدرم است. این کتاب با هزینه بیت المال در مدارس کل کشور پخش شد و ما هر چه سعی کردیم، نتوانستیم جلوی انتشار و پخش این کتاب را بگیریم. زمانی که من به دنیا آمدم، پدرم با آن همه مشغله برای دیدن من سریع خودش را رساند طوری که دوستانش می گفتند گویا به دنیا آمدن تو به او الهام شد و سجده شکر به جا آورد. او به اصفهان آمد و از مادرم تشکر کرد و با اینکه پدربزرگم در گوش من اذان گفته بود، مجدداً اذان گفت و با من اتمام حجت کرد. پدر من این میزان لطافت و محبت از خود نشان داد اما این کتاب در تحریفی کامل عنوان کرده زمانی که مهدی به دنیا آمد هر چه به شهید همت گفتیم بیا، نیامد. هر چه از او خواستیم، شش ماه شد نیامد و نامه داد چقدر می گویید بیا و این کتاب عنوان کرده پدرم گفته پسرم را لباس رزم بپوشانید و همانند علی اصغر حسین به جنگ بفرستید. شما ببینید تحریف تا چه حد؟ زمانی که مردم عادی این کتاب را می خوانند تصور بسیار بدی از این شخصیت در ذهن آنها نقش می بندد.
پس از آن زمانی که دیدند شهید همت بی کس نیست، از انتشار این کتاب ها جلوگیری به عمل آمد. تنها خانواده شهید همت نبود که فراموش شدند بلکه مردم و تمامی این ارزش ها بود که فراموش شدند. هیچ گاه چون پسر حاج همت بودم نه احساس غرور کردم و نه ناراحت شدم. افتخار این نام را برای خودم داشتم و یک زندگی سخت در اجتماع. بسیاری از کسانی که مرا می شناسند، می ترسند به من نزدیک شوند. می گویند پسر همت است. دردسرساز است. برخی دیگر هم که نزدیک می شوند به این امید می آیند که سوءاستفاده یی کنند.
به سختی دوستان واقعی و ثابتی وجود دارند که بدون ترس و سوءاستفاده دوست باشند. این مساله زندگی ما را سخت تر می کند. گاهی چنان تبلیغات منفی علیه ما شکل می گیرد که مردم فکر می کنند ما چگونه زندگی می کنیم. خدا را شکر که در این مدت مشخص شد ما تفاوتی با سایرین نداشتیم و حتی وضعیتی بدتر از مردم داشتیم. شما اکنون مشاهده می کنید کسانی در مناصب کشوری قرار می گیرند که نه در انقلاب و نه در جنگ هیچ بهایی نپرداختند. ما کسانی هستیم که پیش از این امتحان خود را پس داده ایم. آنقدر که ما به این خاک و نظام علاقه مندیم، هیچ کدام از کسانی که ادعا می کنند و نان این نظام را می خورند، علاقه مند نیستند.
ما روزگار بسیار سختی را گذراندیم که شاید هیچ وقت کسی نفهمد خانواده سرلشگر شهید همت بودیم. شاید مادرم راضی نباشد که این مساله را مطرح کنم اما ما در سال 76 پول خرید یک بخاری را نداشتیم. ما در خانه هایی زندگی کردیم که آن خانه در نداشت، گاز نداشت، فاضلاب نداشت. اینها واقعیات زندگی ما است و در مقابل تفکرات مردم چیز دیگری است. اما امیدوار بودیم برای سایرین اوضاع خوب باشد که این گونه نیز نبود. الان اوضاع به گونه یی شده است که هر کس به اصول و ارزش ها، ارزش قائل نباشد بیشتر به پیشرفت و ترقی رسیده است. به نظر من بازماندگان جنگ که اکنون حضور دارند و دارای مقامی هستند، مقصرند. بچه هایی که در جنگ مخلص و خوب بودند همه به حاشیه رانده شده اند. درد ما این است.
مثالی برای شما عنوان می کنم. از افراد مختلفی که در جنگ حضور داشتند؛ کسی که فرمانده و رشید و فداکار بوده و کسی که فقط در جبهه ها خرابکاری می کرده و کاری از دستش برنمی آمده است اکنون شغل آن فرمانده رشید و تلاشگر راننده تاکسی شده است و شغل آن کسی که در واقع هیچ کاری در جنگ نکرده اکنون فرمانده لشگر شده است. اینها کوچک ترین اتفاقاتی است که برای ما پیش آمده و من بسیاری از مسائل را عنوان نمی کنم. می گویند صدام بد بود. اما همان صدام جنایتکار تمامی فرزندان فرماندهان خود را برای تحصیل به اروپا می فرستاد. اگر پدر ما وفادار بوده، پس خود ما هم وفاداریم. پس حتماً دلیلی یا ترسی وجود دارد که با ما این گونه رفتار می کنند. من با بسیاری از کسانی که صحبت می کنم، چنان متعصب و جاهلانه رفتار می کنند و از مسائل بی ارزش حمایت هایی می کنند که جاهلانه است. تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که در این اتفاقات در کنار مردم باشیم. افتخار می کنم که مردم در تهران می گویند بسیجی واقعی همت بود و باکری... مردم ما می فهمند.
- هم اکنون اتوبان همت به نام پدرتان است. فکر می کنید این دست اقدامات در حق شهید والایی چون شهید همت کافی است؟
آقای موسوی در بیانیه شماره 12 خود بسیار زیبا عنوان کرده بودند «حرمت هر شخص به فرزند اوست.» اصلاً از اینکه بزرگراه به نام پدرم است، خوشحال نیستم. هر کس یک دهم پدر من معروف بود، هزاران سوءاستفاده از این نظام می کرد. من یک شرکت ساده با حداقل درآمد در اصفهان دارم. بسیاری از افرادی که از طرف آقایان به عنوان بی حجاب و عدم پایبندی به ارزش اسلامی لقب می گیرند، بیشتر برای شهدا و جانبازان ارزش قائلند. اما برخی مدعیان برای شهدا ارزشی قائل نیستند. برخی مثلاً خودی هایی که مرا نمی شناسند، بارها جلوی خودم شروع به بدگویی راجع به من کرده اند. دروغ های فراوانی را در مورد من مطرح می کنند. حتی مراسم برگزار می کنند و می گویند خانواده شهید همت منحرف شده اند. برخی ها روزی عنوان کردند مهدی همت به دلیل اینکه بزرگراه را به نام پدرش کرده اند، شکایت کرده و پنج میلیارد تومان پول دریافت کرده است. من از مسوولان تشکر می کنم. روزی به آنها گفتم از زمانی که خودم را شناختم شما بلاهایی بر سر ما آوردید که من غم پدر نداشتن را احساس نکردم.
- از خاطراتی که مادرتان از پدرتان، شهید همت، برایتان نقل کرده، بگویید.
یکی از مسائلی که پدرم به مادرم عنوان کرده بود، این بود که از مادرم عذرخواهی کرده و گفته بود متاسفم روزی خواهد آمد که از هر هزار مرد، یک مرد به معنای واقعی در جامعه وجود نخواهد داشت. تنها کسی که بعد از شهادت حاج همت همیشه به ما محبت کرد و همیشه در کنار ما بود آقای مجتبی صالح پور بود. با اینکه همیشه بلاهای مختلفی بر سر او آمده است اما باز هم در کنار ما بوده است. ایشان تنها کسی بودند که پدرم بیش از چشم هایش به او اعتماد داشت.
- از روزهای سختی که گذرانده اید، از فراز و نشیب های زندگی بگویید.
سه سال اول شهادت حاج همت مشکلات زیادی داشتیم. که به لطف و محبت آقای کروبی مشکلات تا حدودی برطرف شد. اواخر دهه 60 و تمام دهه 70 را با سختی فراوانی گذراندیم. بیماری داشتم که پزشکان از درمان من ناامید شده بودند. من در بخش مردان بستری بودم و مادرم در کنار من حضور داشت و در بیمارستان بر سر او فریاد می زدند که باید از بخش بیرون بروی و همسرت برای همراهی پسرت در بخش باشد. خب مادر من که نمی توانست بگوید همسرش شهید شده است. بنابراین همه این غم ها را در درون خودش پنهان می کرد. شاید ما نسبت به دیگر خانواده های شهدا، سختی ها و مشکلات بیشتری را متحمل شده باشیم.
- پدرتان برای حفظ نظام و حفاظت از مرزهای کشور، دفاع از مردم و برای ادامه آرمان های امام خمینی و انقلاب جنگیدند و به شهادت رسیدند. فکر می کنید اگر پدرتان اکنون حضور داشت، چه عکس العمل و دیدگاهی در مورد حوادث این روزها و نحوه رفتار با خانواده اش داشت؟
به نظر من این اتفاقات از همان سال های اول برنامه ریزی شده بود. ایمان دارم که حاج همت این روزها را دید که آن روزها طلب مرگ از خدا کرد و طلب بخشش از مادرم داشت. زمانی که شهید همت به مکه رفت، سه آرزو از خداوند داشت؛ اولین آرزویش این بود که در سرزمینی نباشد که نفس امام خمینی در آن نباشد. دومین درخواستش از خدا این بود که جانباز و اسیر نشود. او از خدا خواسته بود فقط شهید شود، آن هم زمانی که از اولیاءالله شده باشد. می گویند خودشناسی، خداشناسی می آورد. می گفت اگر جانباز یا اسیر شوم، ممکن است ایمانم را از دست بدهم. سومین درخواستش هم مادرم بود. او مادرم را از خدا خواست و یک جفت پسر می خواست که ادامه دهنده راهش باشند. به همین دلیل قبل از تولد من و برادرم به مادرم می گفت بچه ها، پسر هستند. پدرم به تمامی آرزوهای خود رسید.
حاج همت از آن دست فرماندهانی نبود که فقط در ماشین بنشیند. حاج همت خودش همیشه در کنار بسیجی ها بود. در کدام جنگ در جهان، فرمانده عملیات خودش برای شناسایی می رود. حاج همت خودش در کنار بچه ها در صف اول حضور داشت. او هیچ گاه خودش و ایمانش را دور نزد. عشق مردم به او به دلیل اخلاص اش بود. حتی برخی از همرزمان پدرم تعریف می کنند که «خمپاره در دو قدمی حاج همت منفجر می شد و پدرم سالم می ماند و ما تعجب می کردیم که حتی یک ترکش به حاج همت اصابت نمی کند،» همین مساله است که نشان می دهد به آرزوهایش رسید. او نه جانباز شد و نه اسیر. درست در همان زمانی که از خدا خواست، شهید شد. من واقعاً خوشحالم که او نیست که این روزها را ببیند. من دعا می کنم که حاج احمد متوسلیان هم زنده نباشد.
روزی یکی از دوستان پدرم که جانباز شیمیایی است و پس از جنگ برای درمان به کانادا رفت و خانواده اش اجازه ندادند برگردد، با من تماس گرفت. او در آنجا مدرسه دارد و خودش هم تدریس می کند. گفت می خواهد برگردد. می گفت می خواهد به ایران که مذهب تشیع در آن وجود دارد، برگردد. به او گفتم وضعیت آن گونه نیست که بتوانی برگردی، حداقل زندگی ات را نفروش. یک سفر بیا بعداً اگر خواستی بمان. اما او قبول نکرد و حتی مرا سرزنش کرد که «تو از راه پدرت منحرف شده یی و مایه ننگ پدرت هستی.» زندگی اش را فروخت و به ایران آمد. فردی که شیمیایی بود و در آنجا یک قرص هم مصرف نمی کرد، به محض ورود به ایران، به دلیل خونریزی معده در بیمارستان بستری شد. پس از اینکه به ایران آمد، دیگر با من تماس نگرفت. مدتی گذشت و زمانی با من تماس گرفت که روی پله های هواپیما در حال بازگشت به کانادا بود
۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه
دیروز مروه بار دیگر شهید شد!

دیروز مروه بار دیگر شهید شد
و پیش ندا رفت.
قاتل ندا او را هم کشت
و آبروی مردم ایران را
با پوزخندی فروخت.
تا خود را قهرمان فلسطین بداند
و با دستهای آلوده به خون سهرابش
خون بچه های غزه و لبنان را به سلامتی شارون بنوشد.
تا همچنان او به کمای فکری فرو رود
و برای صندلیهای خالی دعای فرج بخواند.
و بیندیشد که خفاشان هاله نور او را نمیبینند
و آرای ۲۴ ملیونیش را.
گویند شهیدان زنده اند
و میبینند و میشنوند
به جز اخبار بد را.
اما ندا دیروز خبردارشد
و مروه غصه دار
که چگونه خون خواهرش را میخواهند پایمال کنند.
و ندا در داد و استغاثه کرد
که تعصب را مولا ریشه کن کناد!
که این اهریمن سگالی روس و بسیجی نمیشناسد
میکشد حقیقت را در قلبها
قبل از آنکه مظلوم را کشد.
دیشب ندای مروه را خدا شنید.
اما کوردلان همچنان مست از خون مظلومان
میخندیدند
و دعای فرج را از حلق میخواندند.
و به طولای ولضالینشان راه گم کرده بودند.
۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
آیت الله امجد: يك سيلي بيجا كسي بخورد همه ما مسئول هستيم!
يك سيلي بيجا كسي بخورد همه ما مسئول هستيم .مخصوصاً طبقات علماي بزرگ كه من خاك پايشان هستم . من اگر ظلم مي كنم به من بگو .ستايشگري بيجا نكن .مديحه سرايي نه ،انتقاد / مشكل ما غم نان وبيم جان است مي ترسم اگر حرف بزنم من را بگيرند مي ترسم عمامه ام را بردارند / به خاطر دنيا انسان پا روي حقايق بگذارد؟تير به امام حسين (ع) بزند ؟سر امام حسين (ع) را از بدن جداكند؟ علي (ع) را بُكُشد ؟براي چه ؟براي دنيا !/ مكتب علي (ع) اين است ،دوستان علي (ع) به دنيا دلبستگي ندارند .كه اگر ميز را ازدستش گرفتي منكرخدابشود ، دين ومذهب را رها كند .اگر كه ميز پيدا كرد خدا را بنده نباشد .كجائيم ؟ / نقد، نه ايراد گيري .نقد مثل آيينه است .اين ستايگشري ومديحه سرايي هاي بيجا ،اين غرور وخودبزرگ بيني ،انسان را ازخدا دور مي كند / ماهمه برادريم ،بايد به هم كمك كنيم .ما دعا مي كنيم وانتظار داريم دعايمان مستجاب شود .آن امربه معروف ونهي از منكر نمي كنيم .فكر مي كنيم نهي از منكر فقط موي يك خانمي بيرون بود ،فقط اين منكراست / كجا داريم مي رويم ؟چه مي كنيم ؟مي گويند انتقاد كنيم نظام تضعيف مي شود ؟اتفاقاً با امر به معروف نظام تقويت مي شود. اختلال نظام عقلاً وشرعاً حرام است .حفظ نظام اوجب واجبات است .اگر امر به معروف نكنيم .اگر تذكر ندهيم اختلال پيش مي آيد .اين سيد ابوترابي با من خيلي رفيق بود .10 سال زير شكنجه وشلاق بعثي ها آخ نگفت .رفقاي ما هركدام 10 سال 8 سال توي زندان بودند .اين مردم داغ ديده هستند .الآن اين جانبازان شيميايي توي خانه چه مي كنند .اين همه شهيد ، اين همه جانباز .نظام را بايد حفظ كرد .ولي نه اينكه تذكر حرام است .تملق حرام است .نقد نهادينه بايد در جامعه باشد .هم بايد همديگر را نقد كنيم .چرا افكار ما جمع نمي شود .چرا نمي توانيم مشكلات جامعه را حل كنيم .اين همه اختلافات / بي غيرتي خيلي بد است .قديم اگر يك مردي به مردي مي گفت : بي غيرت مي مُرد .بدترين فحش بود.اگرزني به زني مي گفت :بي حيا آن زن مي مُرد / مگر نخوانده ايم خلخال از پاي زن يهودي باز كردند علي(ع) مي گويد :بايد مرد مسلمان بميرد از غصه .كجائيم ؟داريم كجا مي رويم ؟چه مي خواهيم بكنيم ؟چه مي خواهيم بشويم ؟خديا فرج امام زمان را برسان المستغاث بك يا صاحب الزمان.
ننگ عالم است من اسم علي (ع) را بياورم هيچ خصوصيتي از علي (ع) نداشته باشم.
واي برمسئولي كه در اتاقش را ببندد وبگويد مي خواهم نماز اول وقت بخوانم ومردم پشت درباشند.
مردم مسئولان مملكت نوكر شما هستند بايد وظايفشان را انجام بدهن.د
اياك نعبد واياك نستعين .برگرديم به اسلام .برگرديم به حقايق .اين حقايق دارد از دست ما مي رود.تعقل تفكر دارد از دست مي رود .امام حسين (ع) علي اكبر (ع ) را فدا كرد كه ما انسان بشويم .
كسي كه قائل عظمت براي خودش باشد ملعون است .


